ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥ 
سلام نميدونم چي شده كه هر چي كامنت ميذارم پاك ميشه برا همين تصميم گرفتم اينجا بنويسم. اولي براي علي رستگاري در جهنمه.دومي براي ياشار رستگاري در جهنمه.سومي براي سيندخته.چهارمي هم براي زرتشته رستگاري در جهنمه. يكي به من بگه چرا ايه هاي جنون وبلاگش باز نميشه.اشكال از كامپيوتر منه يا نه هيچ كس نميتونه باز كنه وبلاگشو. 1.در مورد رويا که خيلی نميدونم من شبيه تو ام يا تو شبيه منی.در مورد خدا هم که اون بالا به ريش ما ميخنده ياد يه جمله افتادم که ميگه زندگی مثل يه صحنه تياتر که داری توش بازی ميکنی ولی يهو ميبينی همه رو صحنه يه جوری نگات ميکنن بعد برميگردی ميبينی صحنه رو عوض کردن ولی تو داری به بازيه قديمت ادامه ميدی. 2. راستش تو اون تعطيلات من امتحان داشتم و زياد نفهميدم چطوری گذشت ولی شبا که از درس خوندن خسته ميشدم يه سر ميرفتم دم پنجره و حسابی از تریپای عروسيه دختر پسرا فيض ميبردم.يه جورايی فکر ميکردم ولنتاين رو با عاشورا تاسوعا اشتباه گرفته بودن.در ضمن ميخواستم بگم منم به شغل شريف سانسور برای خانواده اشتغال دارم.در مورد خرافات در دین هم که حرفشم نزنيم بهتره چون جز اعصاب خوردی چيزی نداره. راستي راست گفتي يه استاد داشتيم ميگفت اگه 10 تا غلط داشته باشين بهتون 20 ميدم بعد كه نمره ها اومد بالاترين نمرش 13 بود. 3.مثل هميشه نوشته هات بوي خاك باروون خورده ميده.ادمو ميبره به رويا. 4.ميخواستم بگم هر كسي هر چقدر هم پاستوريزه بزرگ شده باشه نميتونه كه فحش نشنيده باشه.حداقل مطمينم توي جامعه ما امكان نداره همچين كسي وجود داشته باشه .چون تو جامعه ما مثل نقل ونبات از فحش و حرفاي ركيك استفاده ميشه.اصلا هر كي رفته باشه مدرسه شنيده.هر كي هم بگه نميدونه معني يه سري چيزا يعني چي.....خب لابد نميدونه ((: در ضمن متاسفانه يا خوشبختانه من با بابابزرگت موافقم. خب از كامنت بازي بيام بيرون .توي اين تعطيلات كه 3 روزبيشتر به تموم شدنش نمونده فيلم ترسناك(به قول دوستان)نگاه كردم كه حسابي خورد تو ذوقم.هيچ كدومش اصلا ترسناك نبود.نميدونم شايدم من خيلي پوست كلفت شدم از بس از بچه گي فيلم ترسناك ديدم.يه جوري كل خانواده همه با هم توافق دارن سر اينكه من با خوندن كتاباي ترسناك و ديدن فيلماي ترسناك خودازاري دارم.خودم كه فكر نميكنم.خلاصه تو اين تعطيلات هيچ كس پايه نبود با من بشينه فيلم ترسناك ببينه.ولي چندروز پيش رفته بوديم خونه خاله ام پسر خاله ام گفت هاله يه فيلم ترسناك گرفتم فكر ميكني بتوني ببيني؟فكر كن پسر خاله ام سوم دبيرستانه.حس فمينيستيم گل كرده بود به اضافه اينكه بهم بر هم خورده بود.خلاصه رفتيم فيلم رونگاه كرديم.اسمش دستينيشن بود.واقعا مسخره بود.ولي يه جورايي قبول دارم كه مثلا جاهايي كه ادما ميمردن يه جورايي چندش بود.ولي خنده دارش اين بود كه من اول فيلم گفتم چراغ رو خاموش كن و درا رو ببند چون ميخواستيم با صداي بلند فيلم رو نگاه كنيم.وسطاي فيلم ديدم پسر خاله ام بلند شد اول چراغ رو روشن كرد و بعد پنجره اتاق رو باز كرد و بعد هم به بهونه ميوه اوردن رفت بيرون وديگه يادش افتاد به يكي از دوستاش بايد زنگ بزنه.خلاصه تقريبا 1 ساعت فيلم رو در رفت و امد بود.اخرش هم گفت نبايد اين فيلم رو ميذاشتيم چون پسر خاله كوچيكم شب خوابش نميبره!فكر كن.....خلاصه موقع اومدن خونه بود كه حس شيطونيم گل كرد بهش گفتم يه فيلم هست كمتر از اين ترسناكه به اسم اره برقي .حتما برو ببين.كه امروز يه اس ام اس از طرف پسر خاله ام اومد كه نوشته بود تلافي ميكنم.((: شما هم ببينين فيلم قشنگيه.در ضمن ولنتاين همگي مبارك.همينطورسپند مذگانتون هم مبارك
کلمات کلیدی:
 
تعطيلات
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥ 
خب خدا رو شكر امتحانا هم تموم شد و انتخاب واحد هم تموم شد و تعطيلات شروع شد.چقدر احساس خوبيه حس ازادي.اونم از دست يه سري استادا.جدا ميگنا از رو قيافه و رفتار نبايد قضاوت كرد حكايت اين ترم ما بود.يه استاد داشتيم عينهو سگ.بعد تو كل ترم هم هي ميگفت ميندازمتون.هيچ كدومتون نمره نميارين مطمين باشين.فكر كنين سر نمره ها هممون دل پيچه گرفته بوديم.باور نميكنين بهترين نمره ها مال همين استاد بود.خلاصه ميخواستم همين جا از همه استاداي اينجوري تشكر كنم.خب ديگه برم از تعطيلاتم لذت ببرم.فعلا باي.
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥ 
روز دانشجو گراميباد؟؟؟؟؟؟ما كه همه چي ديديم و شنيديم غير از گراميداشت.بگذريم. اين روزا از بس هي ميگم بگذريم دارم يواش يواش حس ميكنم شبيه اون اسبه شدم كه چشم بند بهش ميزنن كه چيزي جز جلوش رو نميبينه.البته تمرين زياد كردم كه مثل اسبه بشم و چيزي جز هدفم رو نبينم.ولي خب ديگه بعضي موقعها اين چشم بند ميره كنار و اون وقته كه دلم ميخواد شبانه روز به جاي 24 ساعت ميشد 80 ساعت و به جاي 21 واحدي كه اين ترم گرفتم ميتونستم 30 واحد بگيرم و زودتر همه چي تموم.باز شدن راه به يه دنياي جديد.اينطور موقع ها چون ميدونم خواسته هام واقعيت پيدانميكنن پناه ميبرم به كتابام و اهنگام.هيچ وقت حرف يكي از دوستام رو فراموش نميكنم هميشه ميگفت خر باش و زندگي كن.تا موقعي كه بالاخونه ات كار ميكنه نميتوني از زندگيت لذت ببري چون خيلي چيزا رو ميفهمي.بعضي موقع ها كه زندگي خيلي فشار مياره ارزو ميكنم كه كاش خر بودم ولي ياد يه جمله از سيدني شلدون ميافتم كه ميگه مواظب باش چي ارزو ميكني شايد بهش برسي. خب از كل اجمعين معذرت ميخوام واسه اين حرفاي بي سر وتهي كه زدم.امروز از اون روزاست كه اين سر بنده واسه خودش همينطوري داره به فعاليت ادامه ميده .راستي تا حالا شما اينطوري شدين؟نخواين به چيزي فكر كنين و مغزتون رو از خلا پر كنين اما مغزتون بي توجه به خواسته شما همينطوري فكر كنه به همه چي؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥ 
If you can t be a highway, then just be a trail, if you can t be a sun, be a star, it isn’ t by size that you win or you fail be the best whatever you are! Douglas Malloch
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥ 
اما هنوز فصل بهار با صد هزار تا خاطره يه قلب پير پر از اميد با شوق تو منتظره نشسته پشت پنجره با گوشه هاي چارقدش اشكاش رو پنهون ميكنه اما نگاش غصه هاشو از دور نمايون ميكنه منتظره پرستوها خبر بيارن از گلش اما نميدونه اونام خبر ندارن از گلش اون گل سرخ تو تاريكي ستاره شد شب رو شكست خورشيد روشني شد و رفت و تو اسمون نشست. ((گل سرخم تولدت مبارك))
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥ 
امتحان.....اميركبير.....تحصن..........كما....ناصر عبداللهي.....مرگ........بابك بيات..........هي هي اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............خدا همه ما را بيامرزاد
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥ 
امروز داشتم به اين فكر ميكردم اگه از ايران برم دلم براي ايران تنگ ميشه يا نه؟به قول اونوريا همسيك ميشم يا نه؟هر چي فكر كردم ديدم امكانش خيلي كمه.يه جورايي شايد فقط براي خونواده 5 نفرمون دلم تنگ بشه ولي بقيه رو فكر نكنم.دلم واسه چي تنگ بشه؟به قول رستگاري در جهنم براي زامبي بودنم.يا براي هواي كثيف اينجا يا براي ... بماند.اون استاد هم فعلا هفته است كه ميگن رفته باكو !!!!!!قرار پس فردا بياد.به قول بچه ها حتما پس فردا هم ميره يه جاي ديگه دنيا!!حناق كه نيست گلوي ادم رو بگيره كه.دلم ميخواد بدونم كسايي كه اينجا رو ميخونن چه نظري دارند در مورد هم سيك شدن.فكر ميكنن هم سيك ميشن يا نه؟و اگه ميشن براي چي دلشون تنگ ميشه؟؟؟؟؟؟
کلمات کلیدی:
 
يه روز خوب
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥ 
امروز روز خيلي خوبي بود.اصلا از اولش كه پام رو از خونه گذاشتم بيرون خنديدم تا همين حالا كه تازه برگشتم.صبح كه از خونه اومدم بيرون رفتم سوار اتوبوس شدم و خيلي ريلاكس وايساده بودم كه يهو اتوبوس بد ترمز كرد به زور خودم رو نگه داشتم .ولي احساس كردم شلوارم داره از پام ميافته .پايين ونگاه كردم ديدم يه دختره ميخواد پاشه شلوارم رو ميگيره كه پاشه به جايي كه اون بياد بالا شلوار من داشت ميرفت پايين حالا خنده ام گرفته بود توپ كه يهو صداي دعوا اومد بدجور.همه برگشتيم ببينيم چي شده نگو يه دختره طرف مردا وايساده بوده اتوبوس كه ترمز ميكنه هيچ دستگيره ايي به جز گلوي يه اقاهه پيدا نميكنه وهمچين گردن يارو رو چنگ گرفته بود كه جاي 5 تا چنگولش مونده بود.حالا دعواي يارو سر چي بود ؟سر اينكه شب به زنش بگه اين جاي چنگول كيه؟هم دلم سوخت واسه يارو هم نميتونستم نخندم.انقدر خنديده بودم كه چشام همينجور اشك ميومد.خلاصه از اتوبوس پياده شدم.حالا نميدونستم چيكار كنم.خندام ميومد و تنها هم بودم.همه يه جوري نگاه ميكردن اخي براي ديوونه شدن حيف بود.پسرا هم كه فكر ميكردن كه يه منظور ديگه دارم.فكر كردم بهترين راه اينه كه سرم و بندازم پايين كه هيچكس نبينه دارم ميخندم.يهو احساس كردم اوار اومد رو سرم.نگو يه دختره از اين تيپ تابلو ها داشته ميرفته يه خانم داشته هيز بازي در مياورده و دختره كه داشته رد ميشد اين خانمه هم برگشته بود كه ببينه از پشت چه شكلي دختره كه هوار شد رو سر من.خلاصه خانمه معذرت خواهي كرد ومن خنده ام بيشتر شد.خلاصه رسيدم دانشگاه و تو كلاس نشستم .كلاس شروع شد.استاد يكي از داستاناي چخوف رو اورده بود .اقا شروع كرد داستان رو فكر كنين يه داستان رومانتيك تبديل شد به يه داستان كمدي.استاد ما بيچاره خارجيه.مات مونده بود چرا اينا ميخندن؟ماجرا راجع به اين بود كه يه دختره و يه پسره ميرن ماهي گيري و تو اين گير ودار پسر ابراز عشق ميكنه به دختره تا اينجاش تحت تاثير قرار گرفته بوديم وخيلي جدي داشتيم گوش ميكرديم كه يهو استاد يه كلمه رو اشتباه ترجمه كرد.به جاي عير ارادي گفت غير عمدي.يعني گفت پسره غير عمدي به جاي ماهي دست دختره رو گرفت.يهو يكي از پسراي كلاس گفت اره جون عمه اش.كلاس تركيد.بعد دوباره استاد ادامه داد :و غير عمدي دست دختره رو به طرف لبهاش برد.يكي ديگه از پسرا گفت استاد ديگه بقيه اش رو نخونيم بهتره.يكي ديگه گفت استاد بسه ديگه شب خوابمون نميبره ها.ديگه من سرم رو گذاشته بودم رو صندلي نميتونستم سرم رو بلند كنم.خلاصه ساكت شديم و استاد هاج و واج مونده بود.بعدديگه خيلي به خودش فشار اورده بود و فكر كرده بود گفت ا كي فكر ميكردم خوشتون بياد از متناي رومانتيك.همه سرا رفت پايين و همه ميخنديدن.دوباره استاد شروع كرد:چه ساعتاي خوشي بود همينطور بوسه پشت بوسه.يهو يكي از پسرا دستش رو بلند كرد و خيلي جدي گفت ببخشيد استاد يه سوال تخصصي برام پيش اومده.استاد هم خوشحال كه يكي ازش سوال كرده گفت جانم؟هنوز سوال نكرده همه داشتيم ميخنديديم چون خب همكلاسيمون رو ميشناختيم.گفت ببخشيد استاد هنوز غير عمدي داشت دستاش و ماچ ميكرد؟يهو يكي از بچه هاي انجمن اسلامي پاشد از كلاس رفت بيرون.كه يكي از بچه ها گفت استاد اين متن رو قبلا به انجمن دادين؟استاد بيچاره ترسيد يهو ،گفت اره خيلي كمش كردن،خيلي خيلي سانسور كردن.يهو يكي از بچه ها گفت خدا رحم كرد.خلاصه كلي خنديديم. تا اخر كلاس گفت :هفته ديگه يه دختر يه پسر ميان و به صورت نمايشي اين متن رو تعريف ميكنن.خلاصه فكر كنم تا هفته ديگه به حساب اين استاد رسيدگيه كامل ميشه و فكركنم خيلي طول بكشه تا يه استاد ديگه جايگزينش كنن.به هر حال خدا پدرش رو بيامرزه خنديديم. شايدم اخراجش نكنن بيچاره اين چيزا براش عاديه ،ما جنبه نداريم:)خب خدافظ فعلا
کلمات کلیدی:
 
مرصی يا مرسی
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٥ 
چند وقت پيشا براي يكي از دوستان كامنت گذاشته بودم كه توي اون كامنت يه مرصي هم نوشته بودم كه بعد از من يكي اومده بود و گفته بود من چند سالمه كه مرصي رو با ص نوشته ام؟راستش تا اونجايي كه من ميدونم مرصي يه واژه فرانسويه .كه اونا ميگن مقسي چون ر اونها ق تلفظ ميشه.ولي ما چون ر رو ر تلفظ ميكنيم ميگيم مرصي.و من تو يه چيزي موندم!كه براي يه كلمه ايي كه ما از يه كشور ديگه گرفتيم يه ادم با اعتماد به نفس بالا بياد و اونطوري كه خودش دوست داره اين كلمه نوشته بشه رو درست ترين نوع نوشتاري اين كلمه بدونه.وه هر حال اين اعتماد به نفس رو تحسين ميكنم. راستي مثل اينكه عضويتم تو هلال احمر كنسل شد به خاطر اينكه توي شب شعر كه شعرهايي در وصف ماه رمضون بود نرفتم.
کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥ 
عضو هلال احمر شدم واسه اينكه بتونم انقدر مشغول شم كه هيچ چي رو نفهمم.بوي گند اطرافم رو حس نكنم.زير نقاب ادما رو نبينم.كوچ دوستان رو نبينم.فاصله عميق فقر و غنا رو نبينم.صداي زنگ در رو كه هر روز به خاطر يك تكه نان زده ميشه رو نشنوم. از پشت يك سوم هم داره از ايران ميره.جالبه اين همه سال خواننده وبلاگش بودم اما يه دفعه هم نرفتم نظر بدم.نميدونم چرا دلم گرفته.اين دنياي مجازي هم عجب چيزيه .ادم دلش واسه كسي كه نديده و نشناخته تنگ ميشه.عجب...
کلمات کلیدی: